پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

خاطرات من و مامان جون

عکسهای پرنیا

دختر خوشکلم خیلی دوست دارم اولین لباس پاییزی که پوشیدی ومامان ازن عکس انداخت دختر اخمالوی من   کادوی تولد پرنیا(از طرف عمه ) اینم که توضیح نداره خلاصه موفق شدیم اینطوری ازش عکس بندازیم ...
4 آبان 1390

پرنیا خانمی که دیگه بزرگ میشه

دختر نازم ببخش که مامانی دیر اومدم خودت که میدونی چقدر سرم شلوغه وتازه ا زدست شیطنت هات مگه میشه کاری کرد الانم که اومدم از صبح گازمون قطع شده و من همچنان منتظر اومدنش هستم .وشما هم که خوابیدی دیگه الان  سرتومیذاری روی پاهام ومی خوابی (داشتم با عمه حرف میزدم) تازه خبر اینکه منم اصلا دیگه رو پانمی کنمت و شبها هم خودت متکاتو بر میداری وبا هم میریم وتو اتاق می خوابی،قربون دختر باهوشم بشم که خودت دیگه عاقل شدی وشبها کمتر اذیتم می کنی عزیز دلم حالا قشنگ غذا می خوری ولی نمی دونم چرا زیاد دوس نداری صبحانه بخوری انواع روشها رو امتحان کردم اما فایده نداشت در عوض صبحانهمیوه می خوری(دخترم از الان به فکر اندامشه) حالا عاشق بیرون رفتنی ...
2 آبان 1390

تعطیلات ما با پرنیا خانومی که راه میرود

سلام دوستای  گلم این چند روز تعطیلی به ما که خیلی خوش گذشت،مسافرت نرفتیم چون میترسیدیم به ترافیک بخوریم ولی کلی واسه خودمون گردش رفتیم روز چهار شنبه سه تایی با هم رفتیم خرید،تا این مدت  هیچ وقت پرنیا حاضر نبود خودش راه بره یعنی میترسید وگریه می کرد ولی اون روز بابایی گذاشتش زمین وخانومی منم واسه خودش کلی گشت زد وحال کرد،تازه ول کن هم نبود. وقتی می خواستیم برگردیم غر میزد که منو زمین بزارین .و این اولین قدم گذاشتن دختر من تو بیرون از خونه بود،کلی ازش استقبال هم  شد مادر به قربونت بشه الهی همیشه قدمهای محکم ودرست تو زندگیت برداری عزیز دلم و اگه زمین خودری بلند بشی ومحکم تر قدم برداری(تو زندگی)   جاتون خا...
2 مهر 1390

روزهایی که گذشت

سلام به همه دوستای خوبم وهزاران بار ممنونم بابت تبریکات قشنگتون عمری باشه بتونیم جبران کنیم اگه احوالی از من و پرنیا پرسیده باشین که به لطف خدا بد نیستیم تولد دختر نازم که برگزار شد البته ساده بود چون همه اقوام دورن ولی خوب تبریک ها و کادوهاشون  بدست ما رسید که از همشون ممنونم روز قبل از تولد من و بابایی و پرنیا رفتیم و کیک روسفارش دادیم ، که یه کیک گیتار بود چون احتمال میدم هر طرحی که بگم اون طوری که دلمون بخواد در نمی یاد ، اون روز کمی وسایل گرفتیم و فرداش بابایی کمی زودتر اومد و با هم خونمون رو تزیین کردیم با بادکنک و مهمونهای عزیز مون که بعد از افطار اومدن (مگه میشد از فیلمهای زیبای ماه مبارک گذشت ) اومدن شب خوبی بود ...
24 شهريور 1390

دخترم داره 1ساله میشه

سلام نازنیم این پست رو در حالی مینویسم که فردا روز تولدت هستش نمیدونم چطور برات بنویسم واز کدوم یکی از کارات بگم فقط میتونم بگم که تو اومدی وهمه تنهایی من با وجودت تموم شد پارسال تو همچین روز دیگه دل تو دلم نبود هم استرس وهم خوشحالی هر دوش با هم قاطی بود اون شب تا صبح نخوابیدم یعنی فقط دو ساعت اصلا خواب به چشمام نمی یومد وقتی به هوش اومدم ترسیدم که چرا دورم خلوته همش میگفتم نکنه نباشی ولی وقتی دیدمت خیلی از دردهارو از یاد بردم اگر چه تا خود صبح بیدار بودی ونذاشتی چشم رو هم بزاریم (من ومادر جونت) تا جایی که تو بخش ی که مابودیم معروف شده بودیم اما از همه اینا بگذریم یه لبخند نازت به همه دنیا می ارزه تو این یکسال با هم مسافرت رفت...
5 شهريور 1390

گوشواره

سلام عزیز دل مامانی خلاصه بعد مدتها تصمیم وکلنجار رفتن امروز خانومی خودم رو بردم وگوشهای خوشکلشو سوراخ کردیم ویه گوشواره یاسی رنگ انداختیم نمیدونی گل خوشکلم چقدر اضطراب داشتم وقتی می خواست گوشتو سوراخ کنه ا الهی قربونت بشم که چقدر گریه کردی ولی حالا دیگه با افتخار میتونیم به همه بگیم شما دخملی البته دیگه نیازی به گفتن نیست آخه چند وقت پیش که با هم بیرون  بودیم از پشت دو تا خانوم با هم حرف میزدن ویکی میگفت نه بابا دختره ویکی می گفت نه پسره خلاصه باهم به تفاهم نرسیدن واز خودم سوال کردن وحالا با افتخار میتونم بگم که قشنگ راه میری وصد البته من باید پشت سرت بیام که یکی یکی وسایلارو به باد فنا ندی این روزا فوق العاده...
21 مرداد 1390